امروز صبح که از خواب بیدار شدم، یک حس عجیب داشتم. نه مثل همیشه. انگار هوا طور دیگری بود. انگار نور از جای دیگری میآمد.
تقویم را نگاه کردم. یادم آمد. امروز روز تولد من است…
اما نه فقط تولد آن دختری که سالها پیش به دنیا آمد. امروز تولد دیگری هم هست.
تولد «دل نگارهها»
دقیقاً امروز، در روز تولدم، تصمیم گرفتم که دیگر فقط برای خودم ننویسم. تصمیم گرفتم که دفترچههایم را باز کنم و بگذارم کلماتشان آزاد شوند. بروند به سمت تو، به سمت هر کسی که شاید همین الان به یک جمله نیاز دارد.
انگار دوباره متولد شدم. نه یک نوزاد، اما یک شروع تازه. با همان حس اول که همه چیز ممکن است. با همان امید که شاید این بار، نوشتن هایم به جایی برسند. به دل کسی.
تولدهای قبلی را همیشه با کیک و شمع و آرزوهایی برای خودم گرفتم. اما امسال فرق میکند. امسال آرزوی من این است که «دل نگارهها» خانهای شود برای دلهای خسته. برای آدمهایی که مثل من، شبهایی دارند که فقط قلم میفهمدشان.
نمیدانم چه کسی این را میخواند. نمیدانم تو کی هستی. اما خوب میدانم که اگر داری میخوانی، یعنی تو هم حسی را میشناسی که من از آن حرف میزنم. یعنی تو هم روزهایت پر از کلماتی است که هیچکس نمیشنود.





سلام، این یک دیدگاه است.
برای شروع مدیریت، ویرایش و پاک کردن دیدگاهها، لطفا بخش دیدگاهها در پیشخوان را ببینید.
تصاویر نویسندگان دیدگاه از Gravatar گرفته میشود.